تبليغاتX
در آستانه فصلی سرد
اجتماعی - فرهنگی
كاش به همان اندازه كه ادعا مي كنيم ، نه به همان اندازه نه، نصف نصف نصف نصف آن هم درعمل به حريم شخصي، به دنياي خصوصي همديگر احترام مي گذاشتيم ... آآآآآآآآآآآآاهاي خانمها و آقايان ايراني متمدن روشنفكر مدعي د موك راسي كه در عمل پشيزي هم براي شخصيت و دنيا و حريم خصوصي ديگران ارزش قائل نيستيد كاش آدم بوديد ... چند روز صبر كردم تا عصبانيتم فروبنشيند و منطقي به اتفاق افتاده فكر كنم و آنرا هضم كنم ... تمام اكانتهاي اينترنتم هك شده ... چندين ماه و تمام فعاليتهاي دنياي نت من توسط فردي دنبال ميشده كه ادعاي روشنفكريش گوش عالم و آدم را پركرده است ...

تمام اعتماد من فروريخته ... مدام به اين فكر مي كنم كه آيا بازهم مي توانم به كسي اعتماد كنم و به دنياي خودم دعوتش كنم ؟ در تمام اين سالهايي كه خودم را شناخته ام هميشه حس كنجكاوي و فضوليم را براي سرك كشيدن به حريم خصوصي افراد خفه كرده ام ... و حالا ...

به اين نتيجه رسيدم كه انگار اكثر انسانها يك بيگ برادر در وجودشان دارند... ميل به نفوذ در حريم شخصي ديگران و كنترل دنيايشان ...

خيلي چيزها در ذهن داشتم كه بنويسم ولي ...  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 17:1  توسط رویای بهار | 
در این چند وقت که نبودم ... مریض بودم ... هارد کامپیوترم سوخت ... لب تابم ویروسی شد، گوشی محبوبم مرد ... همه درسهایم روی هم تلنبارن ... زندگی سر سازش ندارد انگار ... ولی الان خوبم ... مریض نیستم دیگه ... اما هنوز هاردم سوخته ... گوشیم به فنا رفته ... لب تابم همچنان ویروسیه ... و درسهایم هم هنوز همان جور تلنبارن ...

ولی ... اما ... شب یلدا تو راهه ... یلداتون مباااااااااااااااااارک ...

آها راستی موهامو سبز کردم ... باور کنید سبز سبز .... قیافم کلی بامزه شده

پ.ن : بازم این لینکو ببینید، شاید بتونید کمکی کنید ....http://zibayeirani2.blogfa.com/9009.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 16:54  توسط رویای بهار | 
این روزا هر جا میرم اثری از بازی منحوس battlefield3 رو می بینم ... بازی که در آن آمریکایی ها به تهران حمله می کنن و اونو تسخیر می کنن ... استقبال از این بازی اینجا بسیار زیاده ... اشتباه نکنید بنده جدیدا به کشورهای خارجی سفر نکردم ... همین جا تو ایرانم ... تو کرمانشاه ... استقبال از این بازی توسط ایرانیا شرم آوره ... با هر ایده و مرام و گرایش سیاسی که باشی استقبال از همچیم بازی ننگه والا ... نمی تونم عصبانیتمو از کسانی که هر روز و هر شب تو فیس  بوک و ... هوار می زنن که چقدر صلح طلب و نازک دل و متمدنن ولی با شور و اشتیاق هرچند به طور مجازی از ویران کردن کشورشون لذت می برن پنهان کنم ... سرمون سلامت با همچین هموطنایی ... از بیگانه چه توقعی داریم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 23:17  توسط رویای بهار | 
دوستان عزیزی که به من تهمت خرخون بودن و گرفتار دانشگاه بودن زدید... آخه توروخدا به ریخت من میاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا چند وقته نت ندارم و گرنه بنده ...تر ازاین حرفام که دانشگاه بتونه آدمم کنه ... به محض پیدا شدن نت میااااام ... به خدا دلم برا همتون شده یه ذرررررررررررررررررررره ...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 9:31  توسط رویای بهار | 
اگر از احوالات من پرسیده باشید باید بگویم که خوب است .... اما لطفا باور نکنید ... دلم برای همه تان تنگ شده ... حالم که روبراه؟؟شد میام و کامنت میزارم ... 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 2:36  توسط رویای بهار | 

خانواده مادری من ضرب المثل احمقانه ای دارند که طبق آن " بد فامیل از خوب غریبه بهتر است " و اصلا هم توی کتشان نمی رود که بد بداست، چه مال غریبه باشد چه خودی ... طبق این قانون نانوشته و ابلهانه و ضرب المثل ابلهانه دیگر مبنی بر بسته شدن عقد دختر عمو و پسرعمو در آسمان " دختردایی و پسردایی من با هم ازدواج کردند ، یا بهتر است که بگویم برای هم انتخاب شدند ... حاصل این ازدواج نامناسب دخترک شیرینی است ... دخترک که 2 ساله شد، مادر و پدرش ازهم جدا شدند ... همین تازگی و دختر دایی نمی دانم به دلیل بی احساسی اش، نادانی اش یا حرفهای ناپخته اطرافیان دخترک شیرینش را به پدر و مادربزرگ اش سپرد ...

 اتاق دخترک پر از عروسکهای گران قیمت است، خانواده پدری اش همه محبتشان را نثارش می کنند، زن عمویش برای خوشحال کردنش حتی از دخترخودش هم بیشتر به او می رسد، عموهایش کارشان بعد ازبرگشتن به خانه سرگرم کردنش و اجرای اوامر بچه گانه اش است، پدربزرگ جایی بدون او نمی رود، مادربزرگش که اتفاقا بسیارهم جوان است همه هم و غمش رسیدگی و محبت به اوست ( که ای کاش هم و غمش این بود که پسرانش را درست تربیت کند )... اما دخترک هر روز افسرده تر می شود، نگاهش بی قرارتر می شود و بهانه هایش هر روز تمامی ندارد ... مادرش اما ...

برای دخترک نگرانم ... برای آن همه غمی که ته چشمهای سیاهش دارد ... برای تنهایی عمیقش ... برای آن کودکی اش که انگار مرده و جای آنرا دلتنگی برای مادری گرفته که به راحتی از همه حق و حقوقش برای آزاد شدنش گذشت و دخترک را در قفس بی مادری انداخت ... همه می گویند که دخترک هم بزرگ می شود و یادش می رود که چگونه معامله اش کردند ... فروخته شد در ازای آزادی مادری که انگار احساس نداشت ...  لعنت به رسمهای ابلهانه ... لعنت به مادرهای بی احساس ... لعنت به پدرهای بی مسئولیت و لعنت به اطرافیانی که دلسوزانه او را و مادرش را و پدرش را درآتش جدایی انداختند و برسر گور خانواده جوانمرگشان گریه می کنند ... کاسه های داغ تر از آشی که هنوز هم نمی فهمند شاید اگر دخالتهایشان نبود دخترک هرشب در آغوش مادرش می خوابید و بهانه مدامش " رفتن به خانه مامان جونش " نبود ...

 پی نوشت : مامان امروز با مسئولیت خودش دخترک را به مادرش سپرد ... هرچند برای مدت محدودی ... دخترک انگار زنده شده بود ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:49  توسط رویای بهار | 
و بدینسان انتظارها به پایان رسید ... موجی از شادی و خوشحالی خانواده و دوستان و اطرافیان را فراگرفت و خیلیا رو هم غرق کرد ... و صد البته یکی از شادترین آنها همانا مخابرات بود ... احتمالا رکورد زدیم تو این روزا ... نفهمیدین هنوز چه اتفاق خاص و مبارکی رخ داده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بلههههههههههههههههه شخص بنده کنکور کارشناسی ارشدو قبول شدم ... اونم چی ؟ روزانه ... اونم کجا؟ کرمانشاه .........

یوهوووووووو ... منتظر پیامهای پر مهر تبریکاتان هستم :D

پی نوشت 1 : من خبر قبولیمو از یکی از پاکترین فرشته های خدا گرفتم ... نت خودم دقیقا موقع باز کردن صفحه نتیجه قطع شد ... صباااااااااااااااااااااااااااااااای نازنینم مرسی ... فقط خدا می دونه چقدر دوست دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 23:40  توسط رویای بهار | 
 

چند وقت پیش با مامی اینا رفتیم خرید ... آقا ما یه خبطی کردیم و با اتوبوس برگشتیم خونه . یه ایستگاه مونده به خونمون اتوبوس دیگه خلوت شده بود و هر کی داشت تو عالم خودش سیر می کرد و منم ردیف آخر نشسته بودم و داشتم به امر حیاتی و اس ام بازی می پرداختم که نااااااااااااااااااگهان حس کردم اوضاع عادی نیست ، بوی ناخوشایندی میومد و چشام داشت می سوخت ، یه خانومیم  سرشو از پنجره بیرون کرده بود ، صحنه تا اینجاش اسلوموشن بود که چشتون روز بد نبینه ... بوی تند همراه با بخار وحشتناکی اتوبوس رو فرا گرفت و حس کردم الانه که چشام بیفته کف دستم ... همین موقع بود که مسافرای اتوبوس با سکوت مطلق و حرکات فوق سریع شروع کردن به فرار کردن (انگار که یه فیلم هالیوودی اکشن رو بدون صدا ببینی ) و همون خانومه در حال ترک اتوبوس داشت داد میزد که سیب زمینی سیب زمینیام ... همه از اتوبوس بیرون پریدن و رانندم هاج و واج که چی شده و همون خانومه مدام بهم میگفت برو سیب زمینیامو برام بیار و من احمقم انگار که میخوام سرجوخه رایان رو از دست نازیا نجات بدم بلانسبت شما خر خر پریدم تو اتوبوس و کیسه سیب زمینی رو پیدا کردم و به دست صاحبش رسوندم ... خدا به روزتون نیاره در حین نجات سیب زمینی رایان! احساس می کردم که در متن یه حادثه تروریستیم و چقدر غمگین بودم که چرا باید عاقبتم اینجور شه ... یه حمله تروریستی ، اونم درست وقتی که امیدوار بودم ارشد قبول شم، بعدش کار خوب پیدا کنم، بعدتر یه شوهر تووووووووووووپ، بعدتر تر بچه های زیبا و خلاصه آینده ای روشن داشته باشم ... آخه چرا ... خب دست خودم نبود از بس که حالم بد بود توهم زده بودم ... خلااااااصه ... چند دقیقه بعد معلوم شد که ببببببببعله ... این حادثه ناشی از باز شدن در ظرف اسیدی بوده  که یکی از مسافرا خریده بود و با خودش آورده بود تو اتوبوس ( لابد برای باز کردن لوله فاضلاب دیگه ) ... اگه گفتین کی؟؟؟؟؟؟؟؟  بله درست حدس زدید، همون خانومی که من سیب زمینیاشو از دل اون همه بخارات سمی نجات دادم ... الان که فکر میکنم می بینم چه آدم فاقد مغزی بودم که جون خودمو برای یه سیب زمینی بخطر انداختم ، واقعا اگه مثلا اتوبوس نقص فنی داشت و آتیش می گرفت چه بلایی سرم میومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:10  توسط رویای بهار | 
می شینم رو تخت ، اول از ناخنهای پام شروع می کنم ... بعد دونه دونه انگشتای دستامو ... لاکمالشون می کنم ، یعنی در بند این نیستم که لاک رو خیلی تمیز به ناخونام بزنم ... همه انگشتامو که لاکمال خالص کردم شروع می کنم با دندون کناره های ناخونامو تمیز می کنم ... عاشق طعم و بوی لاکم ... کناره های ناخونام که کامل تمیز شد پنج دقیقه نگاشون می کنم و بعد میشینم با صبر و حوصله دونه دونه پاکشون می کنم ... حالم بهتر میشه ... لاک درمانی ...

پی نوشت 1 : دیالوگ یکی از شخصیتای فیلم دوزخ،برزخ،بهشت: از گذشتت که خوشت نمیاد، با آیندم که حال نمی کنی ... پس مرض داری زنده ای؟ ( یه همچین چیزی گفته ... بعدا باز نگاه می کنم و دقیقتر می نویسمش ... )

پی نوشت 2 : خرید درمانی می کنم این روزا در کنار لاک درمانی

پی نوشت 3 : کیااااااااااااااااااااااااااان... چرا وبلاگتو حذف کردی و یه خبرم ندادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 1:50  توسط رویای بهار | 
چقدر سخت است که زنانگیت خلاصه شود در بدنت ... در فرم و انحنای تنت ... در اینکه چقدر می توانی راضی نگهش داری ... و اگر مخالفت کنی می شوی دختر جهان سومی احمق که از امکانات خدادادی اش استفاده نمی کنه ... چقدر غمگین می شوی که ... بیخیال ... آدمای دنیا اینجوری شدن دیگه و تو یا باید خودتو عوض کنی و یا اگر نکنی بشوی ... بیخیال ...

پی نوشت 1 : هیچی ... فقط دلم این روزا گرفته و نمی تونم حتی بگم چرا ...

پی نوشت 2 : آهنگ سلام از البوم جدید فریدون آسرایی رو حتما گوش بدین ... فوق العادس ، حداقل از نظر من ... نمی تونم بدون اشک بهش گوش بدم ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 0:32  توسط رویای بهار | 


بعدن نوشت : گاهی با دیدن هم دلتنگ می شویم ... گاهی دیدن ولی نفهمیدن هم باعث دلتنگی می شود ...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهی اوقات که فکر می کنم به روابطی که داشته ام، دوستانی که داشته ام و دارم ، آنها که رفته اند و یا هنوز هستند، لحظه ها و دقایق و ساعتها و روزهایی که با هم ، خوب یا بد داشته ایم و دارم ، اوقاتی که خوش بوده اند یا پر از حسرت ، آرام بوده اند و یا پر دلهره ... خاطراتم، تجربیاتم، حسرتهایم و اشتیاق هایم ... جایی برای پشیمانی نمی بینم ... همه آن روابط و دوستان و لحظات و خاطرات و تجربیات را دوست دارم ... گاهی آزارم می دهند ولی دوستشان دارم، می خندم بهشان، آرامم می کنند و می شوند یک رنگ در دنیای رنگهای خیالم ... می دانی اگر آدمها ترکم کرده اند، اگر تنهایم گذاشته اند یا تنهایشان گذاشته ام، اگر هستند هنوز و اگر خواهند ماند برای تمام عمرم ، اما بهترین بخششان را گرفته ام، بهترین قسمت وجودشان را برای خودم نگه داشته ام ... بهترین خاطره شان، بهترین لحظاتشان، بهترین لبخند و بوسه شان، بهترین حرفشان را ، بهترین رقص دو نفره مان را... زندگیم را همین ها ساخته اند، راضیم ازشان و دوستشان دارم ... می دانم ... خودم خوب می دانم که چقدر زندگیم با وجودشان بهتر شده و می شود ... آدمهای زندگی من همه شان چیزی به من داده اند ... بهترین قسمت وجودشان ... بهترین بخش روحشان را دارم ... خودشان نمی دانند شاید و این اصلا اهمیتی ندارد ... این اهمیت دارد که آدمهای زیادی را دیده ام و شناخته ام و خواهم شناخت که دوستشان داشته ام، عاشقشان شده ام، ازارشان داده ام و آزارم داده اند ، باهم خندیده ایم و می خندیم و می دانم که همین چیزها را ادامه می دهم ... بازهم ، اگر هزار بار هم پشیمان شوم می دانم زندگیم همینی خواهد بود که هست ...


پی نوشت 1 : دلهره هایت را به باد بده ، اینجا دلی هست که برای آرامشت دعا کند ...

پی نوشت 2 : آیلین جون حالا که من فعلا فیس   بوک ندارم و نمی تونم نامبرمو برات بزارم تو شماره تو برام خصوصی بزار ... دمت گرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 0:46  توسط رویای بهار | 
سلام

بدون هیچ حرفی و هیچ نظری لینک زیر رو ببینید ... ممنون

http://zibayeirani2.blogfa.com/post-179.aspx


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3:29  توسط رویای بهار | 
ما دوباره صاحب م ا ه واره و ف ی س بوک گشتیم ... بازگشت پیروزمندانه این دو عزیز رو به خودم و خودش و خودمون اساس و اصولا تبریک میگم ... بابا مردیم از بس فلش بدست دویدیم خونه عمو که خوان میگل و ماریچی برا مامی محترم ضبط کنیم( کی ؟ من ؟ من کی سریالای م ا ه واره رو نیگا می کنم ؟:D )  و به سرعت برگشتیم خونه که داغ داغ نیگاش کنیم ، نه یعنی مامی نیگا کنه ... شدیم عین این دونده های دوی امدادی ... از همین جا از خودم، زن عموم، دخترعموهام ، داداشم و پسرعموم که در این امر مهم و حیاتی یاری رسان من و مامی اینا بودن صمییییییییییمانه تشکر می کنم ... و اما ف ی س بوک ... یه فرد بسیااااااااااار محترم و خیر به من یه وی پی ان مجانی و دائم داد که دیگه اینقدر در مسئله حیا تی ف ی س بو ک گردی و لایکیدن و کامنتیدن  من خلل و تاخیری ایجاد نشه ( بچه قورباغه جام چاق عزیز ... ممنون که توام خواستی کمک کنی ... هر چند خودت صاحب جهنمی که خب فیس  بوکم زیر مجموعه شه دیگه) .... خلاصه اینکه ... همه چی آرومه و آره و اینا ...

راستی عابدینی جان نمی دونستم این نظرات و پیشنهاداتت من باب ( درسته ؟) روشهای جدید همسر یابی اینقدر به سرعت در سطح جامعه مورد استقبال قرار بگیره ... من خودم شاهد زنده این مسئله هستم ... همین دیروز تو تاکسی نشسته بودم که از طرف آقا یا پسر ( خیلی دقت نکردم ببینم چن سال بهش می خوره ) یه پیشنهاد دریافت نمودم ( نمیدونم پیشنهاد دوستی بود یا ازدواج ، بگذریم ) اونم از نوع موبایلی ... به این صورت که متوجه شدم این فرد گوشی موبایلشو طرف من گرفته و روی صفحش شماره نوشته شده بود ( حتما شماره خدش بوده دیگه ) ... منم که دیگه همه تون می دونین که فعلناااااا قصد ازدواج ندارم و می خوام ادامه تحصیل بدم ( بابا بیاین این زنبیلاتونو از جلو در خونه ما ور دارین دیگه ، این تذکر آخرمه هاااا ) رومو کردم به شیشه ماشین و تا رسیدن به مقصد همونجوری چپکی موندم تا بالاخره از رو رفت یارو و فهمید سعی بیهوده برده و تلاش بیفایده کرده ( ای ول ادبیات ) ... خلاصه این طور شد که من به کار درستی این عابدینی عزیز بیش از پیش پی بردم ... احمد توام برو از روش چشمه ایش استفاده کن ببینیم اونم جواب میده یا نه ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:47  توسط رویای بهار | 
به دلیل جمع کردن بساط ماه واره به علت هار شدن بخش بس یج و پل یس کرمانشاه و ریختنشون تو خونه ها، تحریم تی وی وطنی ، عدم حوصله برای کار ترجمه، تدریس و این چیزا، و خلاصه بیکاری مطلق، افتادیم به دیدن فیلم با دی وی دی و از استخونای بابام رو دیدیم ( آیکون گلاب به روتون بالا آوردن ) تاااااااااااااا        " طلا و مس "  ...   فقط می تونم بگم لذت بردم ... زیبا بود و عمیق و تاثیرگزار ... راستشو بخوای به زندگی زن و شوهر این فیلم یه نمه حسودیم شد ... به اون همه عشقشون ... حسرت اون دوست دارمی رو خوردم که آقا سید به زهرا ساداتش گفت ... کاش همه ماها فقط یه بار ، تو کل عمرمون فقط همین یه بارو مث آقا سید به زهراساداتمون دوست دارم می گفتیم ... همونقدر عمیق، صادقانه و عاشقانه ... کاش بجای این میلیونها بار دوست دارمی که خرج همدیگه می کنیم و خودمونم می دونیم به درد ...مون می خوره ، فقط یه بار به طرفمون همونقدر پاک و ساده  که اقا سید به زهراساداتش گفت ، می گفتیم دوست داریم ... قسم می خورم دنیامون بهشت می شد... این فیلم و بازی تک تک بازیگراش برای من یکی تاثیرگزار بود ... یکی از تاثیرگزارترین فیلمای عمرم ...

آقا سید و زهراسادات و عاطفه جونی و آقا امیرعلی دوستون دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:39  توسط رویای بهار | 
سالگرد شهادت " كيانوش    آسا "  هستش و كرمانشاه پر از نيروهاي امنيتي و گ ا رد ويژه شده ...

خدارحم كنه و الانم كه ساعت حدود سه و ده دقيقه صبحه صداي شليك گلوله مياد ... خدا رحم كنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 3:14  توسط رویای بهار | 
يكي از آشناهاي واقعا عزيزمون همين چند وقت پيش عمرشو داد به شما ... تو مراسمش كسيو ديدم كه وضعيتش خيلي ناراحتم كرد ... يه هنرمند كرمانشاهي تئاتر ... سرايدار مسجد خونه اين اشنامون بود ( آخه تو خونشون مسجد دارن )  ... اين اقا با اون سابقه طولانيش تو تئاتر اين شهر سرايدار بود ... هرچند سرايدار مسجد بودن يه افتخاره ... ولي جاي اين جور آدما تئاتره ... ولي صدهزار بار حيف كه كسي قدر هنرشو و قدر وجودشو نمي دونه ...  مردي با اين سواد و پيشينه تئاتر نبايد براي امرار معاشش مجبور به سرايداري باشه ... حرف زدن با اين مرد خيلي لذت بخشه ... هنرمندي كه يه منبع غني از تاريخ تئاتر كرمانشاهه ... كاش هنرمندامونو اينجور محجور و بي نام و نشان نمي ديديم ...


پ . ن : دم بچه هاي پرسپوليس اساسي گررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 1:21  توسط رویای بهار | 
الان دقيقا ساعت چهار و دو دقيقه صبحه ... چرا من خوابم نميبره؟ چرا مدتهاست كه يادم نمياد خواب قبل از ساعت 12 شب چجوريه؟ چرا در هفته فقط شايد يك روزشو قبل از 9 صبح بيدار باشم؟ اونم مگه اجباري در كار باشه ... به قول الهام جيگر خودم من مشكل دارم آيا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ترجمه هاي روبروم دارن بهم دهن كجي مي كنن و منم عين احمقا كاري نمي كنم ... دلم ميخواد همشونو از پنجره بريزم تو كوچه ...



پ. ن. تو روح كسي كه بگه من عاشقم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 4:7  توسط رویای بهار | 
شهر را نمي تواني ببيني ... نفس كشيدن سخت شده ... خاكها را پاك مي كني و بعد از مدتي بازهم همه جا خاكي است ... روي پله ها، روي مبلها، روي برگهاي سبز گلهاي جان جاني مامان ... يك آن مي ترسي از اين خاك ... مي گويند كه خاك نيست و ريزگرده است و بدتر از خاك با جانت، با نفست بازي مي كند... انگار كه مثل يك جانور موذي به همه چيز نفوذ مي كند ... و بدتر از همه در ريه بيچاره مردم اين شهر ... مي گويند كه خوش به سعادتتان كه خاك تربت را استشمام مي كند و گريه تان مي گيرد از اين همه حماقت...هوا گرم شده و نمي تواني پنجره محبوبت را باز كني ... كولر را نمي تواني روشن كني بس كه با باد خنكش طوفاني از خاك را به سمتت روانه مي كند ... گرماي آزارنده ... دم و بازدم سنگين و خاك آلود ... استيصال كامل ...

بعدن نوشت : دستانت را كه با آن دست بند بالا برده بودي براي من مظهر ازادي بود ... يه وكيل بي وكيل و درد قفس...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 2:53  توسط رویای بهار | 
كامنتشو كه ديدم از سر آرامش و آسودگي نفس بلندي كشيدم ... آخه اين چند روز كه خبري ازش نبود بدجوري دلشوره داشتم ، هم براي خودش و براي دخترك نازنينش ... بعد كه رفتم به وبش سر زدم ديدم خدا چه رحمي بهش كرده ... هم ناراحت بودم براي اينكه اين اوضاع رو پيدا كرده و هم خوشحال از اينكه خداروشكر خطر از سرش گذشته ... 

آقاي عزيز خواهش مي كنم بخاطر دخترتم شده بيشتر مواظب خودت باش ... فكر كن اگه خداي نكرده بلايي سرت بياد چي به روز اون طفل معصوم ميااااااااااااااااد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستش اينه يه كمم ازت عصبانييييييييم ... ببين بيشتر به فكر زندگيت و اون دختر نازنين خوشگلت بااااااااااااش

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 2:54  توسط رویای بهار | 
شروع كرده بودن و قصد نداشتن تمومش كنن، بي ملاحظه جمع و اعتقاداتشون ... اين ميگفت پيغمبر و اصحابش وحشي و بي فرهنگ و بدوي بودن ... اون مي گفت كوروش و دار ودستش، جهانگشا و خونخوار و بربر بودن ... اين مي گفت اصلا عاشورا و قيام امام حسينتون يه افسانه س و اون مي گفت اصلا تو يه مدرك بيار كه كوروش وجود داشته ... اين مي گفت شما مسلمون الكياي تروريستين و اون مي گفت شمام روشنفكر نماهاي بي بند و باريد ... خلاصه يكي اين مي گفت و يكي اون ... اعصاب همه مون بهم ريخته بود و مهموني زهرمارمون شد... حالا اين وسط مايي كه هم پيغمبر و اصحابشو دوس داشتيم و هم كوروش و ايران قبل از اسلامو، وضعمون خنده دار شده بود ، چون متهم شديم كه به عضويت حزب نسيم دراومديم و رياكار تشريف داريم... نمي دونم چرا خيلي از ماهااينجوري شديم ... چرا اينقدر به اعتقادات و افكار طرف مقابلمون توهين مي كنيم تا به افكار و مقدساتمون توهين شه؟؟؟؟؟؟؟ چرا مايي كه مي گيم روشنفكريم و معتقد به ازادي بيان و دين و مذهب حتي نمي تونيم افكار متعادل يه فرد مذهبي رو تحمل كنيم؟ چرا مايي كه ادعاي مسلمونيمون مياد و اتفاقا پيامبرمونم گفته: به مقدسات كسي توهين نكنيد تا به مقدساتتان توهين نكنند ... نمي تونيم ببينيم كسي سواي افكار ما زندگي مي كنه؟؟؟؟؟

كاش واقعا آدماي دموكراتي بوديم ...

كاش واقعا آدم مسلمون معتقد ميانه رويي بوديم


پ.ن.    مرسي خداجون، مرسي .... جواب ارشد عالي بود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 2:15  توسط رویای بهار | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوست دارم زنانه بنویسم اما ...

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
پیوندها
حرفهای دلتنگی
مسافران
روند نو
من و هزارتوهای ذهنم
دلستان
هزار تو
زنانه ترین اعترافات حوا
سازنو آواز نو
پیام نما
سلف سرویس
وقتی که او نیست
بلندیهای بادگیر
Learning English In Different Way
یاد ایام
مشکوک
عقايد يك ابله افسرده
احتمالات
مغزنوشته های دخترک میخ دار
کافه چای کوفسکی
سکوت سرد
عکسهای من
هرج و مرج
آرمان نوشت
سفر به انتهاي شب
ابرنواختر
مستانه
عكساي هومن
الهام و سارا
دلمشغولي هاي من
آخرين پر سيمرغ
گريزي بر موسيقي اصيل ايراني
تقصير من نيست ، شيب تخت به سمت تو است ...
تكه تكه هاي زندگي من
نامه هايي به پسرم
مخمصه هاي يك روح پيچيده ( ابله سابق )
بچه قورباغه چاق
خانم شمعداني
خانه من
عطر وحشي پونه
نوشتارگاه غزل ميس
رژ لب قرمز
آواهاي ماندگار
كيان
مجرد تا اطلاع ثانوي
تلخ
احساس سوختن
خوش سماع
فيس بوك من
پسر ایرانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

جدیدترین کد آهنگ