تبليغاتX
در آستانه فصلی سرد
اجتماعی - فرهنگی
سلام ... یه دوست خوووووووووووووووووبم بهم گفت تو که عاشق کافه گردی و قهوه خوردنی چرا از کافه های کرمانشاه نمی نویسی ... از تجربیاتت و از چیزایی که دوست نداشتی و داشتی ...

خواستم ببینم بقیه هم دوس دارن تو این کافه گردیای من شریک شن  یا  نه؟

منتظر جوابتون هستم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:58  توسط رویای بهار | 
بازم امارات شروع به خط و نشان کشیدن کرد و مدعی سه تیکه از خاک کشورمون شد ... ایرانیان عزیز بپا خیزید و حماسه دوباره بیافرینید ... تابستون و تور کنسرتای دبی کم کم شروع میشه و بازم برید دلاورانه و میهن دوستانه پولاتو بریزید تو دست همون عربایی که تحقیرشون می کنید و مارمولک خورشون می نامید ... درنگ نکنید ... دبی یا همون دوبااااااااااای در انتظار حماسه آفرینی شماست ...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 1:27  توسط رویای بهار | 

کامنتهای زیر خبر را که می خوانم از ایرانی بودنم از مسلمان بودنم و از انسان بودنم خجالت می کشم ... کامنتهای سراسر نژادپرستانه و غیرانسانی ... آقایان و خانمهای متدین یا روشنفکر یا باکلاس یا مسلمان یا لائیک یا ... از اینکه هموطنانی با چنین فکر و عقیده و دیدی نسبت به انسانهای دیگر دارم شرمگین و مشمئز می شوم ... این متمدن بودن و با فرهنگ بودن و مسلمان بودنتان را کجای این دلم بگذام ... فریادها و کامنتها و شعارهای انسان دوستانه تان در فیس بوک و کلوب و کوفت و زهر مار کجاست؟ مدعیان مسلمانی و هفت هزارسال تمدن و حقوق بشر و فرهنگ غنی، دوستداران کوروش و داریوش کبیر و فخرفروشان اعلامیه حقوق بشر کوروش این است همه انسانیتتان ؟ مسلمانان همیشه عزادار حسین و زنده نگه داران عاشورا این است همه دینداریتان؟ راستش را بخواهید وقتی خواندم که شادی می کنید ازاینکه مهاجر افغانی را از ورود به پارک صفه اصفهان محروم کرده اند حالم را بهم زدید ... از اینکه آنها را با بدترین القاب خطاب کردید و سگ و ... خواندینشان از هموطن بودن با شما مشمئز شدم ... متنفرم از آن نگاه از بالا به پایین غالب ایرانیان به همه مردم جهان ... از لاف زدنشان درباره فرهنگ نداشته شان ... از به لجن کشیدن نام کوروش بزرگ و مسلمانیت ... از حقارتشان در مقابل اروپاییها ...  از همه آن مسیج های send to all ایام نوروز درمورد عشق و صلح و آرزوی سلامتی ... وقتی که می دانی پای عمل که برسد تنها خود را می بینیم ... می دانید دنیا هیچ گاه اینطور نمی ماند ... همانطور که آنها سالها پیش آزاد و رها و شاد مانند همه انسانهای خوشبخت این دنیا زندگی می کردند بازهم اینطور خواهند بود ... و شاید این ما باشیم که برای لقمه ای نان در کابل مهاجر محسوب شویم و حقارت بکشیم ... دلم می خواست باور می کردم که این خبر ناگوار فقط یک استثناء است و اکثر ایرانیان چنین دید نژاد پرستانه ای نسبت به دیگر مردمان دنیا ندارند اما ... همه می دانیم که بدبختانه ایرانیان نژاد پرستند ... وقتی ایرانی برای ایرانی جوک می سازد و تهرانی و شهرستانی و کرد و لر و ترک و فارس همدیگر را تحقیر می کنند چه انتظاری است که افغانی را ... خطاب نکنند ؟ عربها را مارمولک خور می خوانیم ولی همه پولهایمان را آخرسال جمع و جور می کنیم که چند روزی را برویم دبی و آبروی هر چه ایران و ایرانی است را ببریم ... که برویم لب ساحل و از زن و بچه مردم که می خواهند ساعتی را در آرامش و زیر آفتاب بگذرانند عکس و فیلم بگیریم و شرطه های دبی با زشت ترین و تحقیرکننده ترین حالت دستگیرمان کند و ... مدام می گوییم که سی سال پیش این چشم تنگ های شرق آسیا کلفت و نوکرهای ما بوده اند ولی برای اینکه با بچه های همانها خوش بگذرانیم و پولهایمان را در کلاب ها و فاحشه خانه های آنجا مثل ریگ روان خرج کنیم خودمان را به آب و آتش می زنیم و بعد عکسهایمان را با افتخار به هر کس که می شناسیم نشان می دهیم که ببین چه داف ها و جیگرهایی آنجا ریخته ... شرم آور است که حتی در فیلیپین هم ما را آدم حساب نمی کنند ... ولی سرمان را زیر برف کرده ایم و هنوز هم افاضات می فرماییم که هفت هزار سال تمدن و فرهنگ غنی و چه و چه داریم و همه جهانیان وام دار مایند و هنر نزد ایرانیان است و بس و ما خونگرم و مهمان نواز و باهوش ترین مردم جهان و اصلا گل سرسبد آفرینشیم ... نمی دانم کی می خواهیم از این خواب غفلت بلند شویم که این همه خودبینی و غرور احمقانه و این همه ادعای توخالی اصلا با این همه مشکل اجتماعی و اخلاقی و فرهنگیمان نمی خواند ... فرهنگ آن چیزی نیست که چند هزار سال پیش داشته ایم ... چیزی است که همین امروز در رفتار و منش و دیدمان به جهان و مردمش وجود دارد ، کورش بزرگ اعلامیه حقوق بشر را نوشت، به همه ادیان و آیینها احترام می گذاشت و برده داری را لغو کرد ... اما نوادگانش امروز انسانیت و اخلاق را به لجن می کشند و از آن هم سرمست هستند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 19:12  توسط رویای بهار | 
به زور جلوي خودمو گرفتم كه اول صبي خميازه نكشم ... اونم جلوي محبوبترين استادم كه يك عدد ديازپام زنده ومتحركه ... موبايلم ميره رو ويبره  ... " سلام، فقط خواستم تولدتو تبريك بگم عزيزم ... " اولين تبريك روز تولدم ... فرستندش يكي از كساييه كه هرچند وقت يكبار مي بينمش ... تو اين همه روزمرگي گاهي ميرم پيشش و اذيتش مي كنم و اذيتم مي كنه و حالم خوب ميشه ... به همين سادگي ...  همين يه اس ام اس كوتاه و ساده كلي برام انرژي تو خودش پنهان كرده بود و صد البته يه لبخند گل و گشاد ... مرسي دوست خوب ساده و مهربونم ... اين پست رو بهت بدهكار بودم ... هرچند ده روز بعد از روز تولدم ... بازم مرسي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 18:45  توسط رویای بهار | 
بیرون که می زنم حس می کنم تمام وجودم را بوی سیگار گرفته ... عصبی شیشه عطر را روی خودم خالی می کنم ... بیرون هوا سرد است و بیشتر عصبی می شوم ... تمام مدتی که قهوه ام را می خوردم زل زده بودم به دخترک ۱۳ ۱۴ ساله ای که می خندید و سیگار می کشید .... بیشتر ادای سیگار کشیدن را در میاورد که نکند از دوست پسر احمق تر از خودش با آن موهای افشان جا بماند ... توبه کار می شوم که دیگر پایم را این کافی شاپ نگذارم ... الحق که اسمش با آدمهایی که آنجا پاتوقشان است همخوانی عجیبی دارد ... کافه کلاغا ... کوچه دراز را می گیرم و آهسته قدم می زنم ، کم کم به سرما عادت می کند ... چشمهایم دیگر نمی سوزد ... تاریک که می شود یک تاکسی می گیرم و آرام در گرمای مطبوعش به خیابان زل می زنم ... این هم شد یکی دیگر از روزهای بی لذت این روزهای من ....

پی نوشت : شبها موقع خواب آنقدر حرف توی کله ام دارم که مغزم درد می گیرد ولی پای نوشتن که می آید ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:7  توسط رویای بهار | 
چند روز ديگه حتمااااااااااااااااااا ميام و مي نويسم ... يه دنيا دلتنگ نوشتن و دوستاااااااااااااااااااي خوبم تو دنياي نتم ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 18:33  توسط رویای بهار | 
كاش به همان اندازه كه ادعا مي كنيم ، نه به همان اندازه نه، نصف نصف نصف نصف آن هم درعمل به حريم شخصي، به دنياي خصوصي همديگر احترام مي گذاشتيم ... آآآآآآآآآآآآاهاي خانمها و آقايان ايراني متمدن روشنفكر مدعي د موك راسي كه در عمل پشيزي هم براي شخصيت و دنيا و حريم خصوصي ديگران ارزش قائل نيستيد كاش ... چند روز صبر كردم تا عصبانيتم فروبنشيند و منطقي به اتفاق افتاده فكر كنم و آنرا هضم كنم ... تمام اكانتهاي اينترنتم هك شده ... چندين ماه و تمام فعاليتهاي دنياي نت من توسط فردي دنبال ميشده كه ادعاي روشنفكريش گوش عالم و آدم را پركرده است ...

تمام اعتماد من فروريخته ... مدام به اين فكر مي كنم كه آيا بازهم مي توانم به كسي اعتماد كنم و به دنياي خودم دعوتش كنم ؟ در تمام اين سالهايي كه خودم را شناخته ام هميشه حس كنجكاوي و فضوليم را براي سرك كشيدن به حريم خصوصي افراد خفه كرده ام ... و حالا ...

به اين نتيجه رسيدم كه انگار اكثر انسانها يك بيگ برادر در وجودشان دارند... ميل به نفوذ در حريم شخصي ديگران و كنترل دنيايشان ...

خيلي چيزها در ذهن داشتم كه بنويسم ولي ...  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 17:1  توسط رویای بهار | 
در این چند وقت که نبودم ... مریض بودم ... هارد کامپیوترم سوخت ... لب تابم ویروسی شد، گوشی محبوبم مرد ... همه درسهایم روی هم تلنبارن ... زندگی سر سازش ندارد انگار ... ولی الان خوبم ... مریض نیستم دیگه ... اما هنوز هاردم سوخته ... گوشیم به فنا رفته ... لب تابم همچنان ویروسیه ... و درسهایم هم هنوز همان جور تلنبارن ...

ولی ... اما ... شب یلدا تو راهه ... یلداتون مباااااااااااااااااارک ...

آها راستی موهامو سبز کردم ... باور کنید سبز سبز .... قیافم کلی بامزه شده

پ.ن : بازم این لینکو ببینید، شاید بتونید کمکی کنید ....http://zibayeirani2.blogfa.com/9009.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 16:54  توسط رویای بهار | 
این روزا هر جا میرم اثری از بازی منحوس battlefield3 رو می بینم ... بازی که در آن آمریکایی ها به تهران حمله می کنن و اونو تسخیر می کنن ... استقبال از این بازی اینجا بسیار زیاده ... اشتباه نکنید بنده جدیدا به کشورهای خارجی سفر نکردم ... همین جا تو ایرانم ... تو کرمانشاه ... استقبال از این بازی توسط ایرانیا شرم آوره ... با هر ایده و مرام و گرایش سیاسی که باشی استقبال از همچیم بازی ننگه والا ... نمی تونم عصبانیتمو از کسانی که هر روز و هر شب تو فیس  بوک و ... هوار می زنن که چقدر صلح طلب و نازک دل و متمدنن ولی با شور و اشتیاق هرچند به طور مجازی از ویران کردن کشورشون لذت می برن پنهان کنم ... سرمون سلامت با همچین هموطنایی ... از بیگانه چه توقعی داریم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 23:17  توسط رویای بهار | 
دوستان عزیزی که به من تهمت خرخون بودن و گرفتار دانشگاه بودن زدید... آخه توروخدا به ریخت من میاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا چند وقته نت ندارم و گرنه بنده ...تر ازاین حرفام که دانشگاه بتونه آدمم کنه ... به محض پیدا شدن نت میااااام ... به خدا دلم برا همتون شده یه ذرررررررررررررررررررره ...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 9:31  توسط رویای بهار | 
اگر از احوالات من پرسیده باشید باید بگویم که خوب است .... اما لطفا باور نکنید ... دلم برای همه تان تنگ شده ... حالم که روبراه؟؟شد میام و کامنت میزارم ... 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 2:36  توسط رویای بهار | 

خانواده مادری من ضرب المثل احمقانه ای دارند که طبق آن " بد فامیل از خوب غریبه بهتر است " و اصلا هم توی کتشان نمی رود که بد بداست، چه مال غریبه باشد چه خودی ... طبق این قانون نانوشته و ابلهانه و ضرب المثل ابلهانه دیگر مبنی بر بسته شدن عقد دختر عمو و پسرعمو در آسمان " دختردایی و پسردایی من با هم ازدواج کردند ، یا بهتر است که بگویم برای هم انتخاب شدند ... حاصل این ازدواج نامناسب دخترک شیرینی است ... دخترک که 2 ساله شد، مادر و پدرش ازهم جدا شدند ... همین تازگی و دختر دایی نمی دانم به دلیل بی احساسی اش، نادانی اش یا حرفهای ناپخته اطرافیان دخترک شیرینش را به پدر و مادربزرگ اش سپرد ...

 اتاق دخترک پر از عروسکهای گران قیمت است، خانواده پدری اش همه محبتشان را نثارش می کنند، زن عمویش برای خوشحال کردنش حتی از دخترخودش هم بیشتر به او می رسد، عموهایش کارشان بعد ازبرگشتن به خانه سرگرم کردنش و اجرای اوامر بچه گانه اش است، پدربزرگ جایی بدون او نمی رود، مادربزرگش که اتفاقا بسیارهم جوان است همه هم و غمش رسیدگی و محبت به اوست ( که ای کاش هم و غمش این بود که پسرانش را درست تربیت کند )... اما دخترک هر روز افسرده تر می شود، نگاهش بی قرارتر می شود و بهانه هایش هر روز تمامی ندارد ... مادرش اما ...

برای دخترک نگرانم ... برای آن همه غمی که ته چشمهای سیاهش دارد ... برای تنهایی عمیقش ... برای آن کودکی اش که انگار مرده و جای آنرا دلتنگی برای مادری گرفته که به راحتی از همه حق و حقوقش برای آزاد شدنش گذشت و دخترک را در قفس بی مادری انداخت ... همه می گویند که دخترک هم بزرگ می شود و یادش می رود که چگونه معامله اش کردند ... فروخته شد در ازای آزادی مادری که انگار احساس نداشت ...  لعنت به رسمهای ابلهانه ... لعنت به مادرهای بی احساس ... لعنت به پدرهای بی مسئولیت و لعنت به اطرافیانی که دلسوزانه او را و مادرش را و پدرش را درآتش جدایی انداختند و برسر گور خانواده جوانمرگشان گریه می کنند ... کاسه های داغ تر از آشی که هنوز هم نمی فهمند شاید اگر دخالتهایشان نبود دخترک هرشب در آغوش مادرش می خوابید و بهانه مدامش " رفتن به خانه مامان جونش " نبود ...

 پی نوشت : مامان امروز با مسئولیت خودش دخترک را به مادرش سپرد ... هرچند برای مدت محدودی ... دخترک انگار زنده شده بود ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:49  توسط رویای بهار | 
و بدینسان انتظارها به پایان رسید ... موجی از شادی و خوشحالی خانواده و دوستان و اطرافیان را فراگرفت و خیلیا رو هم غرق کرد ... و صد البته یکی از شادترین آنها همانا مخابرات بود ... احتمالا رکورد زدیم تو این روزا ... نفهمیدین هنوز چه اتفاق خاص و مبارکی رخ داده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بلههههههههههههههههه شخص بنده کنکور کارشناسی ارشدو قبول شدم ... اونم چی ؟ روزانه ... اونم کجا؟ کرمانشاه .........

یوهوووووووو ... منتظر پیامهای پر مهر تبریکاتان هستم :D

پی نوشت 1 : من خبر قبولیمو از یکی از پاکترین فرشته های خدا گرفتم ... نت خودم دقیقا موقع باز کردن صفحه نتیجه قطع شد ... صباااااااااااااااااااااااااااااااای نازنینم مرسی ... فقط خدا می دونه چقدر دوست دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 23:40  توسط رویای بهار | 
 

چند وقت پیش با مامی اینا رفتیم خرید ... آقا ما یه خبطی کردیم و با اتوبوس برگشتیم خونه . یه ایستگاه مونده به خونمون اتوبوس دیگه خلوت شده بود و هر کی داشت تو عالم خودش سیر می کرد و منم ردیف آخر نشسته بودم و داشتم به امر حیاتی و اس ام بازی می پرداختم که نااااااااااااااااااگهان حس کردم اوضاع عادی نیست ، بوی ناخوشایندی میومد و چشام داشت می سوخت ، یه خانومیم  سرشو از پنجره بیرون کرده بود ، صحنه تا اینجاش اسلوموشن بود که چشتون روز بد نبینه ... بوی تند همراه با بخار وحشتناکی اتوبوس رو فرا گرفت و حس کردم الانه که چشام بیفته کف دستم ... همین موقع بود که مسافرای اتوبوس با سکوت مطلق و حرکات فوق سریع شروع کردن به فرار کردن (انگار که یه فیلم هالیوودی اکشن رو بدون صدا ببینی ) و همون خانومه در حال ترک اتوبوس داشت داد میزد که سیب زمینی سیب زمینیام ... همه از اتوبوس بیرون پریدن و رانندم هاج و واج که چی شده و همون خانومه مدام بهم میگفت برو سیب زمینیامو برام بیار و من احمقم انگار که میخوام سرجوخه رایان رو از دست نازیا نجات بدم بلانسبت شما خر خر پریدم تو اتوبوس و کیسه سیب زمینی رو پیدا کردم و به دست صاحبش رسوندم ... خدا به روزتون نیاره در حین نجات سیب زمینی رایان! احساس می کردم که در متن یه حادثه تروریستیم و چقدر غمگین بودم که چرا باید عاقبتم اینجور شه ... یه حمله تروریستی ، اونم درست وقتی که امیدوار بودم ارشد قبول شم، بعدش کار خوب پیدا کنم، بعدتر یه شوهر تووووووووووووپ، بعدتر تر بچه های زیبا و خلاصه آینده ای روشن داشته باشم ... آخه چرا ... خب دست خودم نبود از بس که حالم بد بود توهم زده بودم ... خلااااااصه ... چند دقیقه بعد معلوم شد که ببببببببعله ... این حادثه ناشی از باز شدن در ظرف اسیدی بوده  که یکی از مسافرا خریده بود و با خودش آورده بود تو اتوبوس ( لابد برای باز کردن لوله فاضلاب دیگه ) ... اگه گفتین کی؟؟؟؟؟؟؟؟  بله درست حدس زدید، همون خانومی که من سیب زمینیاشو از دل اون همه بخارات سمی نجات دادم ... الان که فکر میکنم می بینم چه آدم فاقد مغزی بودم که جون خودمو برای یه سیب زمینی بخطر انداختم ، واقعا اگه مثلا اتوبوس نقص فنی داشت و آتیش می گرفت چه بلایی سرم میومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:10  توسط رویای بهار | 
می شینم رو تخت ، اول از ناخنهای پام شروع می کنم ... بعد دونه دونه انگشتای دستامو ... لاکمالشون می کنم ، یعنی در بند این نیستم که لاک رو خیلی تمیز به ناخونام بزنم ... همه انگشتامو که لاکمال خالص کردم شروع می کنم با دندون کناره های ناخونامو تمیز می کنم ... عاشق طعم و بوی لاکم ... کناره های ناخونام که کامل تمیز شد پنج دقیقه نگاشون می کنم و بعد میشینم با صبر و حوصله دونه دونه پاکشون می کنم ... حالم بهتر میشه ... لاک درمانی ...

پی نوشت 1 : دیالوگ یکی از شخصیتای فیلم دوزخ،برزخ،بهشت: از گذشتت که خوشت نمیاد، با آیندم که حال نمی کنی ... پس مرض داری زنده ای؟ ( یه همچین چیزی گفته ... بعدا باز نگاه می کنم و دقیقتر می نویسمش ... )

پی نوشت 2 : خرید درمانی می کنم این روزا در کنار لاک درمانی

پی نوشت 3 : کیااااااااااااااااااااااااااان... چرا وبلاگتو حذف کردی و یه خبرم ندادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 1:50  توسط رویای بهار | 
چقدر سخت است که زنانگیت خلاصه شود در بدنت ... در فرم و انحنای تنت ... در اینکه چقدر می توانی راضی نگهش داری ... و اگر مخالفت کنی می شوی دختر جهان سومی احمق که از امکانات خدادادی اش استفاده نمی کنه ... چقدر غمگین می شوی که ... بیخیال ... آدمای دنیا اینجوری شدن دیگه و تو یا باید خودتو عوض کنی و یا اگر نکنی بشوی ... بیخیال ...

پی نوشت 1 : هیچی ... فقط دلم این روزا گرفته و نمی تونم حتی بگم چرا ...

پی نوشت 2 : آهنگ سلام از البوم جدید فریدون آسرایی رو حتما گوش بدین ... فوق العادس ، حداقل از نظر من ... نمی تونم بدون اشک بهش گوش بدم ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 0:32  توسط رویای بهار | 


بعدن نوشت : گاهی با دیدن هم دلتنگ می شویم ... گاهی دیدن ولی نفهمیدن هم باعث دلتنگی می شود ...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهی اوقات که فکر می کنم به روابطی که داشته ام، دوستانی که داشته ام و دارم ، آنها که رفته اند و یا هنوز هستند، لحظه ها و دقایق و ساعتها و روزهایی که با هم ، خوب یا بد داشته ایم و دارم ، اوقاتی که خوش بوده اند یا پر از حسرت ، آرام بوده اند و یا پر دلهره ... خاطراتم، تجربیاتم، حسرتهایم و اشتیاق هایم ... جایی برای پشیمانی نمی بینم ... همه آن روابط و دوستان و لحظات و خاطرات و تجربیات را دوست دارم ... گاهی آزارم می دهند ولی دوستشان دارم، می خندم بهشان، آرامم می کنند و می شوند یک رنگ در دنیای رنگهای خیالم ... می دانی اگر آدمها ترکم کرده اند، اگر تنهایم گذاشته اند یا تنهایشان گذاشته ام، اگر هستند هنوز و اگر خواهند ماند برای تمام عمرم ، اما بهترین بخششان را گرفته ام، بهترین قسمت وجودشان را برای خودم نگه داشته ام ... بهترین خاطره شان، بهترین لحظاتشان، بهترین لبخند و بوسه شان، بهترین حرفشان را ، بهترین رقص دو نفره مان را... زندگیم را همین ها ساخته اند، راضیم ازشان و دوستشان دارم ... می دانم ... خودم خوب می دانم که چقدر زندگیم با وجودشان بهتر شده و می شود ... آدمهای زندگی من همه شان چیزی به من داده اند ... بهترین قسمت وجودشان ... بهترین بخش روحشان را دارم ... خودشان نمی دانند شاید و این اصلا اهمیتی ندارد ... این اهمیت دارد که آدمهای زیادی را دیده ام و شناخته ام و خواهم شناخت که دوستشان داشته ام، عاشقشان شده ام، ازارشان داده ام و آزارم داده اند ، باهم خندیده ایم و می خندیم و می دانم که همین چیزها را ادامه می دهم ... بازهم ، اگر هزار بار هم پشیمان شوم می دانم زندگیم همینی خواهد بود که هست ...


پی نوشت 1 : دلهره هایت را به باد بده ، اینجا دلی هست که برای آرامشت دعا کند ...

پی نوشت 2 : آیلین جون حالا که من فعلا فیس   بوک ندارم و نمی تونم نامبرمو برات بزارم تو شماره تو برام خصوصی بزار ... دمت گرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 0:46  توسط رویای بهار | 
سلام

بدون هیچ حرفی و هیچ نظری لینک زیر رو ببینید ... ممنون

http://zibayeirani2.blogfa.com/post-179.aspx


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3:29  توسط رویای بهار | 
ما دوباره صاحب م ا ه واره و ف ی س بوک گشتیم ... بازگشت پیروزمندانه این دو عزیز رو به خودم و خودش و خودمون اساس و اصولا تبریک میگم ... بابا مردیم از بس فلش بدست دویدیم خونه عمو که خوان میگل و ماریچی برا مامی محترم ضبط کنیم( کی ؟ من ؟ من کی سریالای م ا ه واره رو نیگا می کنم ؟:D )  و به سرعت برگشتیم خونه که داغ داغ نیگاش کنیم ، نه یعنی مامی نیگا کنه ... شدیم عین این دونده های دوی امدادی ... از همین جا از خودم، زن عموم، دخترعموهام ، داداشم و پسرعموم که در این امر مهم و حیاتی یاری رسان من و مامی اینا بودن صمییییییییییمانه تشکر می کنم ... و اما ف ی س بوک ... یه فرد بسیااااااااااار محترم و خیر به من یه وی پی ان مجانی و دائم داد که دیگه اینقدر در مسئله حیا تی ف ی س بو ک گردی و لایکیدن و کامنتیدن  من خلل و تاخیری ایجاد نشه ( بچه قورباغه جام چاق عزیز ... ممنون که توام خواستی کمک کنی ... هر چند خودت صاحب جهنمی که خب فیس  بوکم زیر مجموعه شه دیگه) .... خلاصه اینکه ... همه چی آرومه و آره و اینا ...

راستی عابدینی جان نمی دونستم این نظرات و پیشنهاداتت من باب ( درسته ؟) روشهای جدید همسر یابی اینقدر به سرعت در سطح جامعه مورد استقبال قرار بگیره ... من خودم شاهد زنده این مسئله هستم ... همین دیروز تو تاکسی نشسته بودم که از طرف آقا یا پسر ( خیلی دقت نکردم ببینم چن سال بهش می خوره ) یه پیشنهاد دریافت نمودم ( نمیدونم پیشنهاد دوستی بود یا ازدواج ، بگذریم ) اونم از نوع موبایلی ... به این صورت که متوجه شدم این فرد گوشی موبایلشو طرف من گرفته و روی صفحش شماره نوشته شده بود ( حتما شماره خدش بوده دیگه ) ... منم که دیگه همه تون می دونین که فعلناااااا قصد ازدواج ندارم و می خوام ادامه تحصیل بدم ( بابا بیاین این زنبیلاتونو از جلو در خونه ما ور دارین دیگه ، این تذکر آخرمه هاااا ) رومو کردم به شیشه ماشین و تا رسیدن به مقصد همونجوری چپکی موندم تا بالاخره از رو رفت یارو و فهمید سعی بیهوده برده و تلاش بیفایده کرده ( ای ول ادبیات ) ... خلاصه این طور شد که من به کار درستی این عابدینی عزیز بیش از پیش پی بردم ... احمد توام برو از روش چشمه ایش استفاده کن ببینیم اونم جواب میده یا نه ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:47  توسط رویای بهار | 
به دلیل جمع کردن بساط ماه واره به علت هار شدن بخش بس یج و پل یس کرمانشاه و ریختنشون تو خونه ها، تحریم تی وی وطنی ، عدم حوصله برای کار ترجمه، تدریس و این چیزا، و خلاصه بیکاری مطلق، افتادیم به دیدن فیلم با دی وی دی و از استخونای بابام رو دیدیم ( آیکون گلاب به روتون بالا آوردن ) تاااااااااااااا        " طلا و مس "  ...   فقط می تونم بگم لذت بردم ... زیبا بود و عمیق و تاثیرگزار ... راستشو بخوای به زندگی زن و شوهر این فیلم یه نمه حسودیم شد ... به اون همه عشقشون ... حسرت اون دوست دارمی رو خوردم که آقا سید به زهرا ساداتش گفت ... کاش همه ماها فقط یه بار ، تو کل عمرمون فقط همین یه بارو مث آقا سید به زهراساداتمون دوست دارم می گفتیم ... همونقدر عمیق، صادقانه و عاشقانه ... کاش بجای این میلیونها بار دوست دارمی که خرج همدیگه می کنیم و خودمونم می دونیم به درد ...مون می خوره ، فقط یه بار به طرفمون همونقدر پاک و ساده  که اقا سید به زهراساداتش گفت ، می گفتیم دوست داریم ... قسم می خورم دنیامون بهشت می شد... این فیلم و بازی تک تک بازیگراش برای من یکی تاثیرگزار بود ... یکی از تاثیرگزارترین فیلمای عمرم ...

آقا سید و زهراسادات و عاطفه جونی و آقا امیرعلی دوستون دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:39  توسط رویای بهار | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوست دارم زنانه بنویسم اما ...

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
پیوندها
حرفهای دلتنگی
مسافران
روند نو
من و هزارتوهای ذهنم
دلستان
هزار تو
زنانه ترین اعترافات حوا
سازنو آواز نو
پیام نما
سلف سرویس
وقتی که او نیست
بلندیهای بادگیر
Learning English In Different Way
یاد ایام
مشکوک
عقايد يك ابله افسرده
احتمالات
مغزنوشته های دخترک میخ دار
کافه چای کوفسکی
سکوت سرد
عکسهای من
هرج و مرج
آرمان نوشت
سفر به انتهاي شب
ابرنواختر
مستانه
عكساي هومن
الهام و سارا
دلمشغولي هاي من
آخرين پر سيمرغ
گريزي بر موسيقي اصيل ايراني
تقصير من نيست ، شيب تخت به سمت تو است ...
تكه تكه هاي زندگي من
نامه هايي به پسرم
مخمصه هاي يك روح پيچيده ( ابله سابق )
بچه قورباغه چاق
خانم شمعداني
خانه من
عطر وحشي پونه
نوشتارگاه غزل ميس
رژ لب قرمز
آواهاي ماندگار
كيان
مجرد تا اطلاع ثانوي
تلخ
احساس سوختن
خوش سماع
فيس بوك من
پسر ایرانی
سحر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

جدیدترین کد آهنگ